رفته بودم سر حوض تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب آب در حوض نبود. ماهيان مي گفتند:
(( هيچ تقصير درختان نيست. ظهر دم كرده تابستان بود، پسر روشن آب، لب پاشويه نشست و عقاب خورشيد، آمد او را به هوا برد كه برد.
***************
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب. برق از پولك ما رفت كه رفت. ولي آن نور درشت، عكس آن ميخك قرمز در آب كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين هاي تغافل مي زد، چشم ما بود. روزني بود به اقرار بهشت.
***************
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن و بگو ماهي ها، حوضشان بي آب است.))
*************** باد مي رفت به سر وقت چنار. من به سر وقت خدا مي رفتم.
***************
سلام دوست من ! به کلبه خاطرات و دل نوشته های گهگاه یه نفر که هنوز امیدواره خوش اومدی . به کلبه ی کسی که هنوز به خودش و به زندگی امیدواره . به اینکه می تونه خودشو تغییر بده و شاید یه روزی روزگاری بتونه حداقل دنیای خودش رو عوض کنه . توی پست های اصلی وبلاگ داستانهای کوتاهی رو می زارم که حداقل خوندنشون من رو به فکر واداشتن . شاید برای شما هم خوندنشون خالی از لطف نباشه . برای دیدن همه ی داستانها می تونین روی هر داستان در آرشیو داستانهای کوتاه کلیک کنین . و در ادامه مطالب خاطرات خودم یا چیزهایی رو که توی یکی از روزای هفته می بینم می نویسم . *************** به قول سهراب خرده هوشی دارم و سر سوزن ذوقی .
درسته که چینی نازک تنهایی من اینجا نیست . اما شما نرم و آهسته بیاین تا مبادا که ترک برداره هرچی که رنگ محبت داره .
مسافر تاکسی آهسته روی شونهی راننده زد، چون میخواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد… نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس… از جدول کنار خیابون رفت بالا… نزدیک بود که چپ کنه… اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود، تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمیدونستم که یه ضربهی کوچولو اینقدر تو رو میترسونه" راننده جواب داد: "نه تقصیر تو نیست… امروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم… آخه من 25 سال رانندهی ماشین جنازه کش بودم…!"
دوست من ! کار کردن با تازه کارا می تونه خیلی مهیج باشه ٬ فرصتش رو از دست ندین .
با هم قرار و مدارامون رو گذاشته بوديم كه هر كدوممون يكي از جزوه ها رو بخونه . 23تا بود و سر جمع ، ما هم بيست و سه نفري مي شديم . البته كار ما در مقابل اونايي كه قرار گذاشته بودند سر جلسه ي امتحان جزوه هاشونو باز كنن ، خيلي انسان دوستانه تر بود .
يه نگاه به ريخت جزوه انداختم كه حال آدم رو به هم مي زد . و يه سوال خيلي بي ربط توي ذهنم نقش بست : واقعا اوني كه اين ايده به ذهنش خطور كرد چه جور آدمي بود ؟ به چي فكر مي كرد ؟ اين همه كاغذ ، اين همه هزينه ي كپي ... يعني نمي شد به جاي اين همه جزوه ي پنج – شش صفحه اي كه بدترين شكل كپي شده بود ، يه كتاب معرفي كرد ؟ اين تنظيم نبودن ميزان شعاع دايره ي ديد آدمها يا كوچك بودن قطر بيني هم اين روزا دردسر شده ها .
خلاصه تكليفي بود كه بر گردن ما افتاد .
روز امتحان كه فرا رسيد همه مون منتظر هم وايساديم تا جنسامون جور بشه . آخه بدون يكي از اين موتورها كه نمي شد پرواز كرد . رفتيم و جامونو توي سالن امتحان پيدا كرديم . چه شود !!! بين هر كدوم از ما با اون يكي دست كم سيصد ، چهارصد رقمي فاصله بود ( حالا يه كم كمتر . چه فرقي مي كنه ) .
ولي اولين جرقه هاي خلاقيت در نگاه مستاصل يكي از همكارا درخشيد : ببينم سارا ! تو كجا مي شيني ؟
به شماره ام نگاه كردم و گفتم : يه آدم چقدر مي تونه بدبخت باشه ؟!! خوب معلومه دقيقا صندلي اول از رديف اول . به نظرتون با يك بيست و سوم اين جزوه ها چقدر از تست ها رو مي شه زد ؟
نگاهي پر از مهر و عطوفت بهم انداخت و بدون اينكه جوابم رو بده رو به بقيه كه حالا مثل يه لشكر شكست خورده ، گند زده شده بود به احوالاتشون گفت : خوب چرا منتظريد . پشت سر سارا يكي يكي بشينيد .
- ولي اينجا جاي كس ديگه ايه . شماره داره .
با يه چشمك رديفش كرد و گفت : كي به كيه . بشين .
همه مون نشستيم .
حتم دارم توي اون شرايط نظم و انضباط بي حد و حصر ما كه در مقابل پاره شدن گلوي برگزار كنندگان جلسه كه داشتند ملت رو به زور مي نشوندند سر جاشون ، مراقبين رو به شگفتي وا داشته بود .
دومين ايده از طرف يكي ديگه از همكاران ارائه شد: بچه ها ! صندلي ها رو بكشيد جلو .
صندلي ها اما به زمين ميخ شده بودند . پايه هاشون البته .
و بدين ترتيب جايزه ي خلاقيت سال به ايشون تعلق گرفت .
همه نشستند سر جاهوشون .
به ازاي هر 20 نفر يه مراقب باتوم به دست گذاشته بودند . و مراقب هاي خفني كه آشنا نمي زدند . پس بي برو برگرد خارجي بودند .
و آخرين زهرشون رو هم ريختند : رديف اول سوالهاشون الف . رديف دوم ب . همين طور بدين بره .
صداي اعتراض همكاراي بقيه ي مدارس دراومده بود . اما ما لام تا كام صدا ازمون در نيومد . اصلا چرا بايد معترض مي شديم . امتحانه و قوانينش !!!!
خلاصه امتحان شروع شد . اونقدر بقيه ي رديفا سر و صدا مي كردند و اينقدر اين جمله ي : «جزوه ها رو باز نكنين !» رو من از مراقب ها شنيدم كه همه ي مراقب هايي كه بالاي سر ما بودند مجبور شدند برند بالا سر بقيه . آخه ما بدجوري شور مرتب بودن و بچه مثبت بودن رو درآورده بوديم . و مراقب ها كه رفتند وسط سالن از همون ته هر كي شروع كرد به اتمام رسالتش : سوال 1 ، الف .... سوال 2 ، ج ...
هيچ كس جزوه اي باز نكرد ، كسي به برگه ي كسي نگاه نكرد و اصلا كسي سرش رو از روي برگه اش تكون نداد . هموني كه مراقب ها همه اش تاكيد مي كردند . همه سرتاپا گوش شده بودند كه صدا از پشت سري و جلويي خوب برسه .
براي همين وقتي برگه ها رو داديم ، مسئول برگزاري آزمون در حالي كه عرق شرم از سراپاش مي ريخت اومد و گفت : من واقعا شرمنده ي هنرستان شما شديم . نه حرفي ، نه باز كردن جزوه اي . تازه يك ساعت قبل از همه هم سر جاتون مرتب نشسته بودين . اميدورم اين همه سر و صداي بقيه ي مدارس مانع تمركز شما نشده باشه !!به هر حال اولين بار بود كه ما يه آزموني رو برگزار مي كرديم .
الان مي تونيد تك تك همكارامون رو با چهره هايي كاملا معصوم ، كه از اون حلقه هاي زرد فرشته بودن روي سرشونه تصور كنين . چه خوااااااااااااااااهش مي كنمي هم مي گفتند .
از در كه اومديم بيرون دور رئيس حلقه زديم : برنامه ي بعديت چيه ؟
پ . ن 1 : داشتن يه گروه خوب از نون شب هم واجب تره . احزاب به روز كدوم ها بودن ؟
پ . ن 2: وقتي اوضاع خيلي درب و داغونه دو تا كار مي شه كرد ، يك : به درب و داغونترين شكل ممكن ازش بهره برداري كرد ، دو : دورش زد همون طور كه داره دورت مي زنه . منتها با برنامه و از قبل .
پ . ن 3 : چه نيازيه ما كتابهاي موجود در كتابخانه ي آكسفورد رو حفظ كنيم وقتي ممكنه در تمام زندگي مون هم بهشون نيازي پيدا نكنيم و امانت گرفتن يه كتاب از كتابخونه بسي سهل تر از زير و رو كردن انباري ته ذهن آدمهاست ؟
پ . ن 4 : هيچ دقت كردين اين نظام ارائه ي پيشنهادات چه نظام جامع و كامليه ؟ فقط يه سوال : نيازي نبود داشتن عقل و شعور رو هم براي كسي كه يه پيشنهادي رو فقط محض اينكه داده باشه ، ارائه مي ده ، لازم بدونن ؟
پ . ن 5 : يه فكر خوب خيلي با ارزش تر از داشتن فرصته . اينو می شد از نگاه غمگين همكارايي كه بعد از امتحان اومدن بيرون و توي نگاه شيطون همكاراي ما مي گفتن : ايــــــــــــــنا ديگه چي بود ؟ از كجا آورده بودن اين سوالا رو ؟؟ خوند .
پ ن ۶ : وقتی توی یه شرایط که همه چیز ناجور و نا مرتبه ٬ فقط به اون نغمه هایی شک کنید که زیادی کوکند .
پ . ن ۷ : اميدوارم به نفرين خدایان باستان دچار بشه هر كسي كه بياد اینجا بحث سياسي راه بیاندازه . يه دور دور خودتون بچرخيد لطفاً . به ! چه قد و بالايي ! اين همه ابعاد !!!بي خيــــــــــــــــــــــال جَو !
نوشته شده توسط:
Tuska در تاريخ: سه شنبه نهم تیر 1388
شکارچی
یه پیرمرد 80 ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:"هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دخترخانم 25 ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع تولد بچه میرسه. نظر شما چیه دکتر؟ "
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب... بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یکدفعه از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ..... بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما" یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا" منظور منم همین بود!
ما يه دوستي داريم كه هيچ موفقيت به ثبت رسيده اي در هيچ كجاي جهان رو نقل نمي كنه ، مگه اينكه خودش رو به نوعي بهش ربط بده .
بي برو برگرد اين دوست ما در پرتاب ماهواره ي اميد نقش اساسي داشته و كم بودن عمر حضور اميد ( ناكام ) در فضا فقط به خاطر اين بوده كه ايشون يك آن ، نظر لطفشون رو از اون برگرداندند .
جستجوگر مدارگرد ماه ، رايانه ي رودرانر ، دست بیونیکی ، برج متحرک ، روبات نکسی ، تراشه ي ديجيتال لنزهای بیونیک و در نهايت لباس نامرئي! از پروژه هاي در دست اقدام ايشونند كه بعدها خبر تكميل و به بازار اومدنشون به گوش شما هم خواهد رسيد .
دوست ما البته كوه اعتماد به نفسه . و دوستي با ايشون براي هفت جد و آباي هر كسي بس خواهد بود ( از اون جهت كه تا عمر دارد بر اين دوستي منت نهاده شده مباهات خواهد نمود ) ؛ ديگه نمي گم از كدوم جهت . چون نگاه كردن به اين منظره ي زيبا از هر منظري كه دوست داشته باشيد براي مشاهده گران عزيز ، بدون فيلترينگ ، مجازه . حالا از هر جهت كه شما دوست داريد تصورش بفرماييد ؛ مهم همون مباهاته !!
پ . ن 1 : چرا هيچ كس هيچ وقت قدر اين دوست ما رو اون طور كه بايد نشناخته و ندونسته ؟ ما عرفناك حق معرفتك اي دوست !! ( سالي شونصد بار اينو از من مي پرسه . )
پ . ن 2 : بعضي ها ذاتاً مدير به دنيا اومدن . هر چند كه يه عده آدم كم بين !! هيچ وقت به اونا اجازه ي مديريت ندادن . و مديريت يعني هر جور دلت مي خواد جولان بدي . ( چي كار به من دارين ؟ دارم با لبخند به فرمايشات دوست جون گوش مي دم.)
پ . ن 3 : خلاقيت مهمترين ويژگي انسانيه كه خدا به آدميان داده و بعضي ها خلاقيت توي خون شون جاريه . و خلاقيت يعني اگه همه با پا راه مي رن تو حتما با دستت راه بري . اين يه اصله . ( بازم كه گير دادين به من ! دارم تعاريف جديد رو يادداشت مي كنم ،خوب !)
پ . ن 4 : شما بگين . آدم يه چتر شيك و عالي داشته باشه و راه به راه هم جنازه ي پلنگ جلوش سبز باشه . ادعاي شكار چيز زياديه واسه كسي كه الان مي تونه ادعاي خدايي هم بكنه ؟
پ . ن 5 : با اجازه تون جاده شمرون رو كه مي دونم كدوم وريه ، ولي كسي نمي دونه از كجا مي شه سر به بيابون گذاشت ؟!!
پ . ن 6 : دوست جان !! اينم پستي كه خواستي به افتخارت بنويسم . خوشحالم تاييد مي كني كه اگه من تاثيري در روند اصلاح تو نداشتم ، حداقل با رویه ی حمایتی ای که در پیش گرفتم ٬ قوت قلب خوبی برات بودم . نبودم ؟
و كلهم اجمعين پ . ن :دوست من ! بيا و بزرگواري كن و اين دفعه رو در مورد اتفاقی که مطمئن نیستی نتیجه کار خودته ادعا نداشته باش .
نوشته شده توسط:
Tuska در تاريخ: جمعه پنجم تیر 1388
دغدغه های یک زنبور ...
زنبور خودش را به شیشه پنجره میکوبید . میخواست بیرون برود . اما از شیشه نمیتوانست رد شود .
خودش را به شیشه کوبید و کوبید تا افتاد .
در حالی که لنگه دیگر پنجره باز بود...
ظاهر قضیه این طور نشون می ده که زنبوره داره حسابی در کنار حضار و مشاهده گرانش ٬ صفا مي كنه . ما چرا حرصش رو بخوريم ، مگه نه دوست من؟!
امروز بالاخره آخرين امتحان بچه ها برگزار شد . مطلبي كه مي نويسم مربوط به ديروزه . چهارشنبه .
در رو كه باز كردم يه مشت كاغذ از لاي درز در ريخت بيرون . يه عالمه از همونايي كه توي صندوق پستي بود و براي آدم ، در زمينه ي اينكه مهم شده و براش نامه هاي رقم به رقم اومده ، ايجاد توهم مي كرد.
رسيدم سر كوچه . سوپر ماركت سر كوچه ( كه البته در نوع خودش يه جورايي يه فروشگاه زنجيره ايه ) طبق معمول باز بود . و البته مالك و مدير و خالق !! اونجا يعني كبري خانم ، مطابق هميشه به عنوان برگزار كننده ي نشست سران كشورهاي همسايه ، خانمها رو جمع كرده بود و يكي يه كاغذ داشت مي داد دستشون . منو كه ديد لبخندي با محبت ( از همونايي كه واسه جلب حامي اين روزا مي زنند ) تحويلم داد و گفت : به كي راي مي دي ؟
يه نگاه به كاغذهاي توي دستش و بريده هاي روزنامه اش انداختم و به طرفه العيني با ديدن چهره ي زيباي كانديداي مورد نظر ، فهميدم كه بايد كدوم طرف سنگر بگيرم . و در حالي كه داشتم مثل هر روز واسه كرايه ام پولم رو خورد مي كردم بهش گفتم : كبري خانم ! يه پا واسه خودت ستاد انتخاباتي راه انداختي ها .
تا مي تونست پول تازه ي تا نشده بهم داد و با چشمايي به كمون نشسته گفت : به .... راي مي دين ديگه . مگه نه ؟
سر خيابون وايسادم منتظر تاكسي . اما برخلاف هميشه از اون ته تا كيلومترها بعد از من ، مثل پناهنده ها آدم وايستاده بود . گمون نمي كردم تاكسي اي كه از دور داره مياد به من برسه . با اون همه جوون پوستر به دست و پرچم به مچ و شال سبز به گردن .
اما از شانسم تاكسي همه رو رد داد و نگه داشت جلوم . با خوشحالي پريدم توش . هنوز چند قدم نرفته بود كه ديدم واسه اونايي كه مسير من رو مي گن نگه نمي داره . با خودم گفتم نكنه نشنيده كجا مي رم و اشتباهي سوارم كرده . ازش پرسيدم : شما .... نمي رين ؟
گفت : چرا مي رم .
گفتم : پس چرا ؟ ....
نزاشت حرفم تموم شه و گفت : خانم ! مگه زده به سرم اونا رو سوار كنم . مي شينن توي ماشين يهو بحث انتخابات و همين جا مي گيرن همديگه رو مي زنن .
الان هم مي خوام بعد از ... بندازم از توي بيابونا برم ميدون . مگه با اين جمعيت مي شه حالا حالاها رسيد .... ؟
يه نگاه كه به جمعيت انداختم ديدم راست مي گه . يه طرف خيابون همه با لباساي سبز و يه عالمه پوستر رنگي . و طرف ديگه يه عالمه آدم با لباس سفيد و پيشوني بند قرمز و يه پرچم به دست .
چهارشنبه سوري اي راه انداخته بودن واسه خودشون .
رسيدم مدرسه . سيل بچه هاي سوم كه نشسته بودن كنار ديوار با ديدنم حمله ور شد سمتم . از اونجايي كه اين صحنه مثل تبليغات تبصره سيزده، برام نهادينه شده و جا افتاده بود ، تا ديدمشون با سرعت پا گذاشتم به فرار .
من كه مي دونستم چي مي خوان : خانم ما چند شديم . خانم ما چند شديم ؟
يكي نيست بهشون بگه من علم غيب دارم كه بدونم اون برگه هاي بدون سربرگ مال كدومتونه ؟
وقتي ديدن از من طبق معمول اطلاعاتي دستشون نمياد با آخرين اميدشون داد زدن :خانم ! حداقل بگين احمدي هستين يا موسوي ؟
يه كمي دير اومدم . اما كسي متوجه نشد . آخه دو تا از همكارا و در حضور معاون ( و البته يكي شون به حمايت اون ) دارن با هم مناظره !! مي كنند : تو اگه عقل داشتي كه به .... راي نمي دادي ؟
چقدر اين مناظره ها دلنشينند . اصلا آدم رو سر شوق ميارن .
خودمو رسوندم به كلاس . هنوز پوشه ي برگه دستمه كه با ازدحام بچه هاي دوم و داد و بيدادشون دستم مياد كه مايلند سوال پيشكسوتان و بزرگانِ متقدمشون رو تكرار كنند !!
با بدبختي ساكتشون مي كنم و مي گم : من نه پرسپوليسي ام نه استقلالي . فقط تيم ملي .
همه شون مي زنند زير خنده .
اما حس فوضولي خودم چي مي شه ؟ پس !!
خوب ! حالا شما بگين چند نفرتون احمدي هستيد ؟
10نفر دستشونو بلند مي كنند .
حالا چند نفر موسوي اند ؟
باز هم 10 نفر .
مي خندم و مي گم . مساوي هستيد كه .
دو تا از اونايي كه طبق معمول دير ميان ، وارد كلاس شدند . خنديدم و گفتم : نشد . دو نفر تازه اومدن نتايج آرا باطل اعلام مي شه و دوباره راي مي گيريم .
همه شون خنديدند . و برگه ها رو پخش كردم .
فكر مي كنين اين تصوير چيه ؟
داشتم يه سوال رو كه براي بچه ها واضح نبود توضيح مي دادم و حواسم به اوني بود كه اول كلاس همونو پرسيده بود و اما حالا به طرز بسيار متفكرانه اي (با يه لبخند مليح بر لب) به نقطه اي در برگه خيره شده بود و داشت فكر مي كرد .
: ببينم ! بچه !!! مگه من اين سوال رو براي تو دارم توضيح نمي دم ؟
مثل آدمي كه تازه از يه چرخ و فلك پياده شده ، با يه لحن لطيف و سرشار از آرامش گفت : خااااااااااااااااانم ! همه ي سوالها و درس و سال تحصيلي يه طرف ! اين جمله هايي كه آخر برگه هاي سوالاي امتحاني مون مي نويسين طرف ديگه . آدم رو عمیقا به فکر وادار می کنه .
صداي شليك خنده ي بچه ها پيچيد توي كلاس .
من كه مونده بودم بخندم يا اينكه محض حفظ دكور صحنه ، همين طور بي حركت بمونم و نيگاش كنم ، در حالي كه وانمود مي كردم كه دارم اين شورش داخلي رو ( كه اصولا موقع امتحانات بسان كفر ابليس ، منفور مقامات درباره ) مي خوابونم ، گفتم : تموم اون رقم به رقم ژانگولك بازي هاي شما هم در طي سال يه طرف ، اين بانداژهاي امروزتون يه طرف . من موندم چند ساعت واسه اين design تون وقت گذاشتين .
اين شد كه تصميم گرفتم حالا كه اونا اون برگه ي سوال رو ( با همه محتوياتش كه قراره يه طرف ترازو بمونه ) ببرن خونه ، ما هم بيايم و از دستاي اينا موقع پاسخ دادن به امتحانشون عكس بگيريم .
پ.ن:خوب كاري كردم كه عميقا به انتخابات پرداختم مگه نه؟
نوشته شده توسط:
Tuska در تاريخ: پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388
دوستان بهتر !!!
یه روز خانم خونه مجبور می شه خیلی دیر برگرده به خونه . و این باعث نگرانی شوهرش می شه . بنابراین وقتی اونو عصبانی می بینه بهش می گه : مجبور شده بوده برای کمک به یکی از دوستای صمیمی ( مونث ) اش به خونه ی اونها بره و کمی اونجا بمونه .
شوهر بر میداره به بیست تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچكدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیكنن .
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مذكر) بمونه .
خانم خونه بر میداره به بیست تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : پانزده تاشون تایید میكنن كه آقا تمام شب رو خونه ی اونا مونده پنج تای دیگه حتی میگن كه آقا هنوزم خونه اونا و پیش اوناست .
دوست من ! یادتون باشه كه آقايون ، دوستان بهتری دارند !!
هنرستان دخترانه :
برگه ها رو كه تحويل مي دم ، صداي ناظر امتحانات نهايي توجهم رو جلب مي كنه كه داره با مدير ، در مورد مسأله اي كه ظاهراً خيلي مهمه ، بحث مي كنه : نمي شه كه ! خانم فروزان ، خودش دبير نقشه كشيه . چرا بالاي سر بچه هاي نقشه كشي وايساده ؟ اين كار از لحاظ اداري ايراد داره .
مدير توجيه گرانه جواب مي ده : آخه ، اونا كه شاگرداي خودش نيستن . در ضمن ، خانم فروزان كه به سوالي جواب نمي ده . بچه ها چه مي دونن اون معلم نقشه كشيه .
- باشه ! باز هم ايراد داره . جاش رو عوض كنين وگرنه ...
مدير ، خانم نعمتي رو صداش مي كنه تا جاش رو با خانم فروزان عوض كنه .
پ . ن : از خودم مي پرسم ؛ اين همه سخت گيري لازمه ؟!!
هنرستان پسرانه :
حوزه ي تصحيح امتحانات نهايي يه مدرسه ي پسرانه است . برگه ها رو كه براي تصحيح از معاون هنرستان ميگيرم ، مي گه : يه نگاه بندازين ببينين ، همه ي شماره هاش هست ؟
پوشه رو كه باز مي كنم مي بينم برگه ها بسته نشدند . با خنده بهش مي گم : آقاي ساعي ! اين برگه ها كه بسته نشدند .
يه نگاه مي اندازه به برگه ها و مثل اينكه داشته باشه يكي از افتخاراتشون رو جار بزنه ، رو به همكارش مي گه : باز اين هنرستان ... ( پسرانه ) برگه هاش رو نبسته !
ها ها ها ها ها
و قبل از اينكه هيچ واكنش ديگه اي نشون بده ، يه خودكار سبز مي ده دستم و مي گه : برگه ها رو كه تصحيح مي كنين ، يه زحمت بكشين چند تا خط هم با اين خودكار سبز توش بزنين .
و در حالي كه داره بقيه شو خودش مي بنده با خنده مي گه : امان از دست اينا ...
با خودم مي گم : چه خوبه كه اينقدر ريلكسند .
پ . ن 1 : به نظر شما ، پيشنهاد پناهندگي ما به مدارس سري دوم پذيرفته خواهد شد ، آيا ؟
پ . ن 2 : چه كسي ایده ی كانديد شدن خانمها براي رياست جمهوري به ذهن مبارکش خطور نموده بود ؟
هنرستان دخترانه :
دارم از پله ها ميرم بالا كه صدام مي كنه : شنيدم كليد يكي از درساي نهايي تون اشتباه زياد داره !
از پله ها ميام پايين كه در فاصله ي كمتري جواب خانم مدير رو بدم : همين طوره . چند تا از سوالها رو اشتباه حل كرده . به خاطر نزديك بودن مفاهيم .
خير خواهانه توصيه مي كنه : قبل از اينكه هر كاري بكني ، به اين شماره زنگ بزن . و اين يكي . و اين يكي ...
اوه خداي من ! بايد از سرگروه گرفته تا امتحانات و مقطع و كارگزيني و سازمان و ... و ... به همه ، زنگ مي زدم . چرا ؟
و نادانسته اينو به زبان آوردم : چه احتياجي به اين كارا هست ؟ هماهنگي با سرگروه كافيه . كليد رو اصلاح كردم و مراتب رو هم صورت جلسه كردم !!
- نه ! نه ! شما نبايد خودسرانه كاري مي كردي . بايد اول با اينا هماهنگ مي كردي .
ياد داستان روباه و خروس افتادم .نمي شد حرف نزنم حالا ؟ يه چشم خشك و خالي را از من گرفته بودند آيا ؟ قبل از اينكه فشارش بيافته بايد يه كاري بكنم : چرا نگرانيد ، شما كه كاري نكرديد ، مسئوليتي هم متوجه ي شما نيست . تازه من خوشحال مي شم اگه قرار باشه در اين مورد پاسخگو باشم !!
پ . ن 1 : چند درصد احتمال داره كه اصلا كسي متوجه ي اين اشتباه در كليد بشه ؟ و چند درصد احتمال داره كسي حوصله ي پيگيري داشته باشه اما صورت جلسه رو نخونه ؟
پ . ن 2 : يكي براي من مرز و حيطه ي قوانين و آزادي عمل رو مشخص كنه !!
پ . ن 3 : به گمانم به زودي حكم اعداممان صادر خواهد شد ، آن هم توسط مقامات مدرسه ي مربوطه !! آيا داريم سناريوي جرات از دست رفته را پاكنويس مي نماييم ، يا در اقدامي جوانمردانه ، تصميم به انتحار گرفته ايم ؟
هنرستان پسرانه :
آقاي ساعي در حالي كه داره ،پوشه رو از توي كمدشون كه الان ، شتر هم با بارش اونجا گم مي شه ، بيرون مياره ، رو به همكارش مي گه : اين آقاي فروغي هنوز سوالاش رو نياورده ؟
همكار جوونترش پوزخندي كه حكايت از عادي بودن موضوع داره مي زنه و مي گه : زنگ زده گفته تو راهم .
هنوز حرفشون تموم نشده كه يه همكار كه در شرايط روحي بسيار آرومي به سر مي برد ، به سبك سر زدن به يه بوتيك شيك ، وارد دفتر مي شه . چاق سلامتي و احوالپرسي اش با معاونا منو مجبور مي كنه بيشتر معطل بشم .
بعد از ده دقيقه اي ، آقاي ساعي مي پرسه : سوالا رو آوردين ؟
همكار محترم كه انگار تازه يادش اومده باشه كه براي آوردن سوالات قرار بوده بياد ، با يه لبخند مي گه : ديدي چي شد ؟ يادم رفت بيارمش .
و بعد در مقابل چشمهاي ملتمسانه ي آقاي ساعي و نگاه همچنان بي خيال اون معاون جوونتر ، مي گه : نگران نباشين . الان مي رم ميارم .
و قبل از اينكه بره با چند نفر ديگه هم سر صحبت رو باز مي كنه .
چپ چپ به مانگاه نكنيد ! مي دانيم كه مي بايست به اندروني مي رفتيم ، ولي حالا بعد از گرفتن آن پوشه ي كذايي ، در حال تكميل فرم مربوطه و امضاي آن هستيم . ظاهراً .
و در اين زمان هيچ چيز نمي توانست تا اين حد بر شگفتي ما بيفزايد ، جز خونسردي بيش از حد اين همكار گرانقدر . آن هم در شرايطي كه ما همه ي سوالاتمون را 15 ارديبهشت تحويل داده بوديم . به گمانم .
از آقاي ساعي مي پرسم : توي همين هفته امتحان درس ايشون رو دارين ؟
ساعي نگاهي پر از تاسف به من مي اندازه و مي گه : ساعت 10 ، امروز امتحان درسش شروع مي شه( گمانم خير سرم را توي دلش گفت ) .
يه نگاه به ساعت مي اندازم . خوب وقت هست . هشت و نيمه هنوز .
پ . ن 1 : دل هاي بزرگ ( شما بخونيد گنده !! ) هميشه شگفتي ساز بوده اند .
پ . ن 2 : اگر اين اتفاق در دايره ي امپراطوري بانوان به وقوع مي پيوست ، معاونين خودشان را با طنابي به چه ضخامت حلق آويز مي نمودند ؟
كل اجمعين پ . ن : آيا زمان آن فرا نرسيده است كه بر عليه خويش قيام نماييم ؟!!
نوشته شده توسط:
Tuska در تاريخ: چهارشنبه ششم خرداد 1388
تصمیمات مدیران
روزي مدير يكي از شركتهاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش ميرفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه ميكرد.
جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت ميكني؟»
جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.»
مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق ميدهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.»
جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟»
كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: «او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود.»
دوست من ! بعضي از مديرا ، حتي كاركنانشون رو در طي دوره ي مديريت نديدن و نمي شناسن . ولي بعضي اوقات تصميمات خيلي مهمي رو در موردشون گرفته و اجرا مي كنن .
پريروز توي دفتر ديده بودمش كه داشت با استرس دنبال خودكار مي گشت .
استكان چاي رو گذاشتم روي ميز و كنارش نشستم . باز اون چشماي درشت قشنگش رو به من دوخت ( وای !! خدا به دور ! )و گفت : چيه ؟ الان لذت مي بري داري به بدبختي من نگاه مي كني ؟
خنده ام گرفت از اين طرز حرف زدنش . هميشه همين طوري حرف مي زنه . گفتم : بچه ! منم اين شرايط رو داشتم . ولي از من گفتن !! اين فرم رو پر نكن . اين مال مقطع ما نيست .
با اضطراب نگام كرد و معصومانه گفت : ولي آقاي « م » ( رييس مقطع )خودش گفت پرش كنم و ببرم براش .
گفتم : من اينا رو مي شناسم . اون اكثر اوقات 5 مي زنه . اشتباه كرده . خودم بخشنامه شو توي سايت ديدم . روش نوشته شده به مقاطع ابتدايي ، راهنمايي ، نظري . و تاكيد كرده بود به جز هنرستانها .
بازم نااميدانه نگام كرد و گفت : آخه درس ما نظريه . فني كه نيستيم .
گفتم : چه فرقي مي كنه . ابلاغت رو كه از متوسطه نمي گيري . من فقط به خاطر تو وقتي ديدمش ازش پرسيدم اونايي كه 24 ساعتشون اينجا كامل مي شه و نظري اند بايد يك آموز پر كنن يا نه ؟ اونم تاكيد كرد كه نه . وگرنه مگه من درسم نظري بود كه بپرسم ؟
و از اونجايي كه هميشه حرف گوش كني اش منو شيفته ي خودش كرده بود شروع كرد به پر كردن .
( این یه عکس از نمای کلوز آپ منه !! البته در لحظه .) و اینم همکارمه . ( اصولا این خونسردیش منو کشته )
... اینه دیگه !
خوب به هر حال دوستش بودم نمي شد كه بهش روحيه ندم : به جهنم ! پرش كن ! بزار بندازنت آق تپه . ماهدشت . ايشالله بيافتي مهدي اباد .همون جا بپوسي ! گوش شنوا كه نداري . واسه خاطر خودت مي گم بدبخت ! اين فرم يك آموز رو كه ببري مي زارنت توي ليست امتياز بندي شون . خيلي امتياز داري كه بيافتي هنرستان . اونم وسط شهر ؟ يا از ريختت خوششون مياد كه بخوان دورت بگردن ؟ با اون چشاي وزغيت!! طالع تو همون سيستان و بلوچستانه . با سرنوشت كه نمي شه جنگيد . خوشبختي بهت نيومده .
در حالي كه داشت ريز ريز مي خنديد بدون اينكه هيچي بگه فقط با لبخند نگام كرد . مي دونست من از چشماي قشنگش خوشم مياد . ( باور نکنین !!! این عکس رو داده روتوش کردن ) البته دستش بند بود به خاطر نوشتن . وگرنه دايره المعارفي از جواب بود اين همكارم .
ديروز دست از پا درازتر برگشت .
: كجا بودي ؟
- اداره . رفته بودم فرم يك آموز رو بدم مقطع .
فرم رو توي دستش ديده بودم گفتم : خوب چرا ندادي ؟
مظلومانه و توجيه گرانه گفت : بهم مي گه شما 24 ساعتتون اينجا پر مي شه نيازي بهش نداري . تازه تاكيد كردش كه يك آموز مال مقطع ما نيست . ( اصولا وقتی ریلکسه اشتهاش عالی می شه )
طفلك تقصيري نداشت . ديروز جلوي خودم زنگ زد به اداره و رييس مقطع باز هم تاكيد كرد كه بايد فرم رو بياره . حتي پرسيده بود من كه 24 ساعتم كامل مي شه بايد پرش كنم .
و صداي آقاي « م » از اون ور خط شنيده مي شد كه : بله خانم . حتما بايد پرش كني .اگه اين كار رو نكني عواقبش رو خودتون بايد گردن بگيرين .
ولي من چون اينا رو مي شناختم مي دونستم كه اگه پر نكنه بهتره . چون وقتي اين فرم رو پر مي كرد ممكن بود اونا موقع تميز كردن محتويات ميزشون اين فرم رو ببينن و خيال كنن مال متوسطه است بدن به اتاق بغلي و دستي دستي اين دوست جانمان بره توي نوبت تعيين مدارس متوسطه و علنا و رسما بدبخت بشه . ولي اگه فرمي نباشه موقع ابلاغ دادن بهش ابلاغ همين جا رو مي دادن .
و ديروز چون اول صبحي رفته بود اداره جناب مسئول مقطع هنوز حالش خوب بود و قدرت تشخيصش از كار نيافتاده بود .
پ . ن : خوبه بعضي از روئسا فقط كاركنانشون رو نمي شناسن . ما روئسايي رو سراغ داريم كه از قوانين حاكم بر سيستمشون هم خبر ندارن .
توي يكي از سايتها مطلب زيبايي در مورد وبلاگ نويسي ديدم . جالب بود . در مورد رعايت حق ديگران در وبلاگ نويسي . اگه دوست داشتين بخونين روي شكل زير كليك كنيد .
نوشته شده توسط:
Tuska در تاريخ: سه شنبه پنجم خرداد 1388
کلاغ
کلاغ ، آخرین چوب را هم برای ساختن لانه اش برداشت . چوب بزرگ وسنگین بود . به بالای لانه اش که رسید چوب از دهانش رها شد . چوب داشت به حاشیه لانه برخورد می کرد . کلاغ خواست چوب را بگیرد .
شیرجه ای زد ،
اما محکم به حاشیه لانه اش برخوردکرد و...
لانه به پایین افتاد...
دوست من ! گاهي اوقات هدفمون ويران كردن نيست اما قبول دارين كه سيستم هاي رديابي اين روزا خيلي درست جهت رو نشون نمي ده . بزارين اون چوب آخري بيافته . فداي سرتون . يه آشیونه ارزشش خيلي بيشتر از آخرين قطعه ي يه چوبه ! اين طور نيست ؟
پ . ن : اگه هم لونه خراب شد نزنين توي سر كلاغه . طفلي مي خواست آشيونه شو قشنگتر كنه .
ستون هاي جهان
دارم به اصرار گروهها يه جزوه مي نويسم . يكي نيست بگه اين آخر سالي چه كاريه جزوه دادن . ولي يه گروههاست و يه گردن باريكتر از موي ما ديگه . و جالب اينه كه اين جزوه بايد مقدمه و چكيده و فهرست منابع داشته باشه . جزوه اي كه قراره از روش تدريسم توي كلاس نوشته بشه !!!!
نازنين بانو امتحاناش شروع شده و در حالي كه داره وسايل هاش رو مرتب مي كنه كه راهي بشه ، مياد جلو چشام . بهش مي گم : خوراكي داري ببري مدرسه ؟
با خوشحالي مي گه : آره . يه كاكائو ، يه دونه شير و يه دونه رنگارنگ .
با تعجب همه رو توي ذهنم مرور مي كنم ( به گمونم از همه ي اين چيزا بدش مي اومد ) و با خوشحالي پرسيدم : يعني همه شونو مي خوري ؟
با لبخند و خيلي قاطع مي گه : ابدا !!! حتي يكي شونو .
پ . ن : بعضي چيزا اصل هايي هستند كه صرفا براي برپا موندن ستونهاي جهان بايد وجود داشته باشن . وگرنه كسي تا به حال براي درست و غلط بودنش يا اصلا روش اجراش ، اقدام پژوهي نكرده . باور كنين !!
داشتم چي كار مي كردم ؟ آهان ! داشتم با بدبختي براي جزوه ي خودم!!! منابع جور مي كردم !!
مزنه ي يه دايره المعارف پاره پوره ، توي بازار چنده ؟
داره كتابهايي رو كه قراره امتحانشون رو بده به ترتيب تاريخ امتحان توي كتابخونه اش مرتب مي زاره . به گمونم هر كتاب براش يادآور يه سواله ؛رياضي رو كه مي بينه با همون بيان كشدارش مي گه : مامااااااااااان !
سرم رو بلند مي كنم و نگاش مي كنم ؛ مربع شعاع ضربدر عدد پي يعني چي ؟
- جانم ؟!! من چي بگم ؟ مگه تو مي دوني عدد پي چيه ؟
: آره ديگه . عدد پي همون سه مميز چهارده صدمه . مربع رو نمي دونم چيه .
توي ذهنم دنبال يه بيان كودكانه مي گردم : ببين ، مربع ... چطور بگم . آخه تو كه توان رو نخوندي . مربع يعني توان دو ... يعني شعاع ضربدر شعاع .
لبخند فاتحانه اي مي زنه و مي گه : آهان گرفتم . يعني مجذور !
well !! my Ultramodern Bairn
تاريخش رو كه مي خواد بزاره توي كتابخونه اش ، شاكيانه و دلشكسته مي گه : مامان ! چرا ايران به كشورهاي شمالي حمله نمي كنه تا شهرهايي رو كه مال خودش بوده ازشون پس بگيره ؟
?!! Chuck. گمونم بايد ساعات ديدن جومونگ رو براش محدود كنم .
منتظر جوابه . بهش مي گم : كه چي بشه ؟ تازه از شرشون راحت شديم . بيكاريم مگه ؟ خودمونو مجبور كنيم اونها رو هم اداره (!!) كنيم ؟
توجيه مي شه . چقدر خوبه ما بزرگتر ها همه چيز رو مي دونيم . نه ؟
: مامااااااااان !
- يه نگاه به ساعت بنداز ! (تنها اين جمله مي تونه مانع از انتشار بي رويه ي سوالاتش بشه ) تو كي مي خواي درس بخوني ؟
با عجله مي ره سمت اتاقش .
پ . ن : خوشحالم هنوز چيزي در مورد كوآنتوم نمي دونه .و يا، موقع مامان گفتنش عناويني چون تورم وارداتي ، شورای هماهنگی جبهه اصلاحات ،ولفسبورگ در بوندس لیگا و ليبراليسم ، فعلا توي ذهن خلاقش ، محلي از اعراب ندارن .
نوشته شده توسط:
Tuska در تاريخ: یکشنبه سوم خرداد 1388
یه جور دیگه ! ...
روزي مرد كوري روي پلههاي ساختماني نشسته بود و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود. روي تابلو خوانده ميشد: "من كور هستم لطفا كمك كنيد."
روزنامهنگار خلاقي از كنار او ميگذشت. نگاهي به او انداخت. فقط چند سكه در داخل كلاه بود. او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد.
عصر آن روز، روزنامهنگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است. مرد كور از صداي قدمهاي او، روزنامه نگار را شناخت. از او پرسيد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: "چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم" و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.
مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي خوانده ميشد: "امروز بهار است، ولي من نميتوانم آن را ببينم."
دوستی می گفت : وقتي كارهاتونو نمی تونید پيش ببريد استراتژي خودتون رو تغییر بدین . اونوقت خواهيد ديد بهترينها براتون ممکن می شه .
دوست من ! باور داشته باش ، كه هر تغييري مي تونه بهترين چيز براي زندگي باشه. به خصوص اگه كه اين تغيير ، تغييردر نگرش باشه . چه خوبه كه حتي براي كوچكترين اعمالمون از دل، فكر، هوش و روحمون مايه بزاريم .
خواندن اين پست به دليل عدم رعايت شئونات اخلاقي ناشي از پيدا نكردن جملات مناسب، توسط همكار عزيزتر از جانمان ، به كودكان توصيه نمي شود .
نشسته بودم توي دفتر و در حالي كه گوشم به حرف همكارا بود ، داشتم نمرات عملي بچه ها رو وارد ليست مي كردم .
پرستو كه از صبح چشاش قرمز بود و حال و حوصله ي حرف زدن با كسي رو نداشت ، بعد از دلجويي يكي از همكاراي باسابقه بغضش تركيد و شروع كرد به تعريف حرفايي كه معلوم بود خيلي اذيتش كرده و تا حالا به زور اونا رو توي دلش نگه داشته .
: ديگه از دست اين سيمين به اينجام رسيده ...
سيمين يه كاركتري شناخته شده بود . جاري محترمش كه باهاش توي يه ساختمون زندگي مي كرد .
: با اون آبجي اش بلند شده اومده خونه مون كه منو دق بده . اين آرش هم كه انگار آسمون سوراخ شده فقط همين يه داداش براي اون اومده ...
سرم رو از ليست بلند كردم و به صورت معصوم پرستو نگاه كردم كه داشت تند تند از اون چيزايي حرف مي زد كه خيلي اذيتش مي كرد . داشت خيلي سخت مي گرفت . ولي خوب همه كه كاسه ي صبرشون يه اندازه نيست . اونو فقط كسي مي تونست درك كنه كه همون نگاه رو به زندگي داشته باشه .
: كادوي تولدش رو آورده بود به من نشون بده ...
هر كسي يه چيزي مي گفت و هر كي داشت سعي مي كرد يه جور آرومش كنه .بیشتریا که سن و سالی داشتن و تجربه ای ٬ نصیحتش می کردن که این چیزا ارزش فکر کردن نداره .
و می شد عصبانیت رو هم اضافه بر ناراحتی توی چهره ی پرستو دید .
اما اون وسط فقط صداي فلور بود كه با يه نسخه ي متفاوت ( مثل هميشه ) همه رو وادار به سكوت كرد .
: ببين پرستو جون ! درمونش فقط يه چيزه .
همه چشم دوختيم به لبهاي فلور : ببين دختر ! يه تسبيح بگير دستت و ذكر بگو . آروم مي شي به خدا .
تعجب کردم . فلور هیچ وقت نسنجیده حرفی نمی زد . پرستو برعکس فلور ٬ مذهبی نبود و از فلور بعید بود از اعتقاداتش جلوی کسی حرف بزنه که می دونه قبولش نداره .
يه پوز خند رو لب پرستو نشست و يه علامت سوال توي ذهن همه مون ايجاد شد : ذكر ؟!!
و فلور ٬ خیلی خونسرد ٬چكيده اي از بيانات كل جمع رو اين طور به زبون آورد: آره . ذكر . يه تسبيح بگير دستت و با هر دونه اش بگو : گور باباي سيمين ... گور باباي آبجي اش ... گور باباي كادو ... گور باباي هر چي تولده ...
مابقي اش رو هم مي توني تا ته فقط بگي : گور باباش ... گور باباش ... گور باباش ... اين طوري هم قبوله .
پ . ن : اسم این پست ٬ در جهت تحقق هیچ هدف سیاسی ای طرح ریزی نشده . این طوری گذاشتمش ٬ تا ٬ کسی هوس نصیحت به سرش نزنه . شرمنده دیگه !
نوشته شده توسط:
Tuska در تاريخ: دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
خود ارزيابي
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید : خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟
زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد. پسرک گفت: خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد : خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.
مجددا زن پاسخش منفی بود . پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت : پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم .
پسر جوان جواب داد : نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه .
دوست من ! امیدوارم قرص زیر زبونی مون رو فراموش نکنیم . وقتی که داریم این طوری خودمونو ارزیابی می کنیم .
اينجا باغ گلهاست . شنبه توي يه روز پر خاطره با همه ي همكارامون رفتيم اينجا . جاي قشنگي بود و روز قشنگي .
شده تا به حال خودتونو مشغول يه كاري نشون بدين و به حرفاي كسايي گوش بدين كه دارن در موردتون حرف مي زنن ؟
ساعت 12 بود . يه ربعي به تموم شدن كلاس مونده بود . اما چون بچه ها از حل كردن اون همه سوال از مبحث رگرسيون ها داشتن گيج مي زدن با گفتن اينكه مي تونيد كتابها رو جمع كنين ، تصميم گرفتم دنيا رو بهشون بدم .
خودم هم ديگه داشتم قاطي مي كردم . 6 ساعت حل تمرين . اونم از يه موضوع . ديوانه كننده بود .
نشسته بودم پشت ميزم و داشتم براشون نمونه سوال طرح ميكردم كه يكي شون اومد جلو و گفت : خانم ! تراز يعني چي ؟
با تعجب نگاش كردم . بعد از اون همه حل كردن تمرين ، الان يه كم گرفتن مفاهيم برام سخت شده بود . وقتي فهميدم منظورش تراز توي كنكوره براش توضيح دادم كه بايد توي انتخاب رشته به اون ترازها توجه كنه تا شانس قبولي اش رو از دست نده .
من و من كنان گفت : مي شه يه نگاه به انتخاب رشته ي من كنين ببينين من درست انتخاب رشته كردم يا نه ؟
با كمال ميل قبول كردم و جزوه ها و كتابايي رو كه جلوم پخش بود جمع كردم .
گذاشت روي ميزم . و شروع كردم براش به اصلاح انتخاباش . توي انتخابا به ترازها توجه نكرده بود و با اين كار ممكن بود شانسش رو از دست بده . بعضي ها رو براش جابه جا كردم .
- مي دوني شادگان كجاست ؟
- نه !
- چرا زدي بچه ؟ خانواده ات اجازه مي دن بري جنوب ؟
با تعجب نگام كرد و گفت : جنوب چرا خانم ؟ مگه مال تهران نيست ؟
خنديدم و گفتم : نه عزيزم . مال خوزستانه .
مثل برق گرفته ها داد زد : بچه ها ! شادگان رو حذف كنين . مال خوزستانه .
خنده ام گرفته بود كه توي انتخاب رشته هم مثل امتحاناشون تقلب مي كنن .
ترازها رو كه براش رديف كردم و انتخاباش رو اصلاح كردم ، ديدم نفر بعدي هم اومد .
طولي نكشيد كه يه صف از بچه هاي كاغذ به دست و دفترچه به همراه ، تشكيل شد .
خوب بود كه نوبت رو رعايت مي كردن .
با تموم كردن هر كدوم يه نگاه به ساعت مي كردم و يه نگاه به اون صف كه : بچه ها من ديگه از ديدن اين همه اعداد و ارقام داره حالم به هم مي خوره .
و حرف پريسا يهو خستگي اون همه فشار كاري و اون همه زل زدن به برگه هاي انتخاب رشته شون رو كه باعث شده بود سرم مثل يه دستگاه متصل به فشار قوي داغ كنه ، از تنم خارج كرد كه رو به شبنم مي گفت : ديوونه ! مي خواي شونزده تومن بدي بيرون برات انتخاب رشته كنن ؟ خانم كه داره مجاني اين كار رو برامون مي كنه .
سرم رو بلند كردم و نگاش كردم . متوجه نبود دارم نگاش مي كنم . طفلك دختراي من . مي دونستم وضع مالي پريسا خيلي خوب نيست . برعكس شبنم كه وضع مالي توپي داشت و تنها فرزند خانواده بود . و پريسا از ديد خودش به دنياي همه نگاه مي كرد . شونزده تومني كه حرفش رو مي زد براي خانواده ي پريسا خيلي بود .
احساس كردم همه ي خستگي ام از تنم خارج شده . با اشتياق چند تا برگه ي ديگه رو هم اصلاح كردم . حاضر بودم از ساعت استراحتم بزنم اگه توي اون ميون ٬ ده تا بچه عين پريسا باشن .
و حرف پريسا بهترين حسن ختام اون روزم بود كه با همون لحن لاتي اش مي گفت : خانم ! با اين انتخاب رشته ، ما ديگه قبوليم مگه نه ؟
هميشه از حرف زدن اين بچه ها خوشم مي اومد . درسخون و با ادبند . محض خالي نبودن عريضه گفتم : قبوليت رو هم مي خواي از من بگيري ؟ برو بشين سر جات بچه !!
داشتم فكر مي كردم به اينكه چقدر به ما اطمينان دارن و به لبخندشادمانه اش كه يه دنيا برام مي ارزيد . خيلي خيلي بيشتر از اون شونزده تومني كه تصورش رو مي كرد .
اون دو نفر ، نگاهي به هم ميکنند، ساندويچاشونو باهم عوض ميکنند!
دوست من ! به نظر نمياد مشكلات زندگي خيلي پيچيده باشن . مگه نه؟
از يه روز معمولي چه انتظاري مي شه داشت ؟
چه كاريه ؟ زنگ زدن به اداره . اونم اول صبحي !!!
بعد از چند ثانيه ، يكي گوشي رو بر مي داره . توي اون اتاق ، سر جمع چهار نفرن و تشخيص اينكه كدومشون گوشي رو بر مي دره ، اصولا يكي از سوالات چهار گزينه اي مهمه . چون اينجا مخاطباني حضور دارن كه از اينكه كسي اونها رو به جا نياره به شدت دلخور و عصباني مي شن .
دو تا از گزينه ها حذف بودن . رييس مقطع ، كه مي دونستم امروز توي اداره نيست . يكي ديگه هم خانم بود و اين صداي جدي و خفن ، يه كم از ظرافت صداي زنانه به دور بود . مي موند دو نفر .
عجب گل يا پوچيه ها .
هنوز توي دو به شك خودم بودم كه صدا گفت : خانم فلاني ، حالتون خوبه ؟ روزتون مبارك .
به گمونم اين دقت نظر فوق العاده اي كه در شناخت مخاطب دارم منو اونقدر متمايز كرده كه از بين چند هزار نفري كه در طي سال باهاشون تماس مي گيرن تونسته منو بشناسه. وگرنه چطور من حتي بين دو نفر نتونستم گزينه ي درست رو حدس بزنم ؟
باهاش دارم حرف مي زنم ولي هنوز موندم كه آقاي «ق» گوشي رو ورداشته يا آقاي «ت» .
پ . ن : بعضي روزها خلق شدن تا آدم ضايع بشه . همين طوري . محض تفنن . هيچ ربطي هم به ماهي نخوردن نوع بشر نداره !
كاربرد فيزيك در زندگي
امروز كه كارم گره خورده به اداره و با يكي از واحدها كار دارم ، گفتم يه سر هم به گروههاي آموزشي بزنم .فقط براي اينكه مطمئن بشم اركان گروهها ، سر جاش ثابت هست يا نه !لازمه گاهي اوقات .
آقاي « ر » مسئول گروههاي آموزشي پارسال رو نديدم . يعني از اول سال تا به حال نديده بودمش . از كسي كه جاش نشسته بود سراغش رو گرفتم . با گرمي و تواضع تمام جواب داد كه من مسئول جديد گروهها هستم .
چه حيف . ( و نماد متجلي شده اش ): بهتون تبريك مي گم .
از پياده روي وسط چمن ، توي حياط اداره كه داشتم رد مي شدم ، يه صداي آشنا منو به خودم آورد : سلام خانم فلاني !
برگشتم و نگاش كردم . آقاي « ر » بود . با يه لبخند بسي فراختر از لبخند جايگزينش .
ازش پرسيدم كه كجا رفته ؟
آقاي « ر » رييس يكي از واحدهاي مهم اداره شده بود .
پ . ن : ياد قانون بقاي ماده و انرژي افتادم . روسا هرگز از بين نمي روند . بلكه از مقامي به مقام بالاتر ارتقا مي يابند .
يك استقبال پرشور و باور نكردني
وقتي اومدم خونه ، نازنين بانو با خوشحالي پريد جلوم و گفت : ماماني ! ببين ، خونه رو چقدر تميز كردم !!
در حالي كه دستم رو سمتش دراز مي كردم تا بغلش كنم گفتم : آفرين دخترم ! به خاطر اين كار خوبت ، تو رو از بردگي آزاد مي كنم .
نه گذاشت و نه برداشت گفت : پس ماماني ! مُهر بزن برم گندم بگيرم .
به گمونم وقت ياد دادن يك حس انسان دوستانه بود : باشه دخترم ! فقط موقع گرفتن گندم ، بانو زليخا رو فراموش نكني ها .
سرش رو چسبوند به سينه ام و گفت : مطمئن باش ، بانو ! من شما رو هيچ وقت فراموش نمي كنم .